حقیقت آن است که
انسان از فهم حقیقت عاجز است ..
در قصهء هستی نقش من زیستن است
و چگونه زیستن را تجربه کردم .
برگ سفیدی که رویم نوشتند هرآنچه میخواستند
و اکنون، من آنم که میخواهند ..
مسافر دریا غافل از معنای آب
دنبال آب می گردد !!
در انتظار زیستن
زندگی برباد رفت ..
برگهای خزان غریبانه از کوچه ما رفتنـد
یادمان باشد خاطره غروبهــای برفی را
در دفتر خاطراتمان برنگ آبی بنویسیم ...
در جستجوي حقيقــــــت
فراموشم شد كه من نيز
يك حقيقتم ...
برگهای دفترم پر از ناامیدیست
من نمیدانم زندگی چیست ولی
میدانم که این نیست ...
هرکسی آمد چگونه زیستن را آموخت
کسی نیآموخت چرا باید زیســـــت ...
من کیستم ؟
تو کیستی ؟
چرا من تو نشدم ؟
چرا تو من نشدی؟
من کیست ؟
تو کیست ؟
اصلا منی هست ؟
اصلا تویی هست ؟
نمیدانم٬ نمیدانم ...